سرویس دین‌واندیشه خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) - رهام برکچی‌زاده: «فراکرانگی؛ جستاری درباره ضرورت امکان» به‌قلم کانتان میاسو و مقدمه آلن بدیو که به‌همت رهام پرکچی‌زاده ترجمه شده، از تازه‌های انتشارات ثالث است. آن‌چه از نظر می‌گذرد یادداشت اختصاصی مترجم بر کتاب فیلسوف فرانسوی است.

***

بازگشت شکوهمندانۀ تفکر به «ساحت بیرونیتِ بَرین»

درآمد

بیش از دو سده از «چرخش کوپرنیکی» ایمانوئل کانت می‌گذرد؛ رخدادی که فلسفۀ مدرن را در مرزهای ادراک انسانی محصور ساخت و پارادایمی را بنا نهاد که کانتان میاسو آن را «همبسته‌انگاری» (Correlationism) می‌نامد. در این چشم‌اندازِ مسلط ــ که طیف وسیعی از رویکردها را در بر می‌گیرد: از پدیدارشناسی تا ساخت‌شکنی ــ اندیشه و هستی همواره در همبستگی با یکدیگر داده می‌شوند و ادعای شناختِ واقعیتِ مستقل از سوژه توهمی جزمی تلقی می‌گردد. این عقب‌نشینیِ معرفت‌شناختیْ فلسفه را به ورطۀ تناهیِ خفقان‌آوری کشاند که در آن، تفکر از دسترسی به «جهانِ درخود» محروم ماند و در قفس سوژگیِ خویش زندانی شد.

کتاب «فراکرانگی: جستاری دربارۀ ضرورتِ امکان» (۲۰۰۶)، به‌قلم کانتان میاسو، افزون بر یک نقدِ درون‌ماندگار، گسستی رادیکال و پارادایم‌ساز از این سنتِ فرومانده بود. میاسو در این اثرِ دوران‌ساز، پروژه‌ای جاه‌طلبانه را پی می‌ریزد: بیدارکردن عقلانیتِ فلسفی از خوابِ جزم‌اندیشانۀ همبسته‌انگاری، و احیای جسارتِ اندیشیدن به امر مطلق. این یادداشت می‌کوشد تا با کالبدشکافی منظومۀ فکری میاسو، نشان دهد که او چگونه با نقد تبارشناختیِ این پارادایم و واژگونیِ «اصل دلیل کافی»، راهی به‌سوی «ساحت بیرونیتِ بَرین» (The Great Outdoors) می‌گشاید؛ ساحتی عینی، پیشینی و یکسره بی‌تفاوت به حضور انسان، که بازپس‌گیریِ آن از طریق ظرفیت‌های هستی‌شناختیِ ریاضیات، یگانه مسیر رهاییِ فلسفه از بن‌بست تناهی است.

غیاب انسان و گواهیِ بُن‌فُسیل: تبارشناسی همبسته‌انگاری

نقطۀ عزیمت میاسو در واکاوی پارادایم مسلط بر فلسفۀ مدرن، صورت‌بندی دقیق مفهومی است که او آن را «همبسته‌انگاری» می‌نامد. همبسته‌انگاری، در بنیادی‌ترین تعریف خود، بر این اصل استوار است که ما هرگز نمی‌توانیم به اُبژه در انزوای مطلق آن دسترسی داشته باشیم، بلکه تنها شناختِ ما از «رابطه» و همبستگیِ میان اندیشه و هستی (در صورت‌های متنوع‌شان، از قبیل سوژه و اُبژه) حصول‌پذیر است. میاسو با تبارشناسیِ مسئله نشان می‌دهد که چگونه انقلاب کوپرنیکیِ کانت هستۀ اولیۀ این انسداد را شکل داد. در مدل کانتی، گرچه «شیء فی‌نفسه» (نومن) خارج از ساختار فاهمۀ ما وجود دارد، مطلقاً شناخت‌ناپذیر است؛ موضعی که میاسو آن را «همبسته‌انگاریِ ضعیف» می‌خواند. با این حال، فاجعۀ حقیقیِ معرفت‌شناختی با برآمدن «همبسته‌انگاریِ قوی» در سنت‌های پدیدارشناسی و پسامدرنیسم رخ می‌دهد. در این ساحتِ رادیکال‌شده، صِرف فرض وجود یک «بیرونیتِ» مستقل از اندیشه مهمل و بی‌معنا تلقی می‌شود و جهانِ عینی به شبکه‌ای از گفتمان‌ها، پدیدارها و برساخت‌های تاریخی یا زبانی تقلیل می‌یابد.

بازگشت شکوهمندانۀ تفکر به «ساحت بیرونیتِ بَرین»

برای درهم‌شکستن این دژ مستحکم، میاسو از استدلالی بدیع و کوبنده بهره می‌جوید که حول مفهوم «احکام نیایی»(Ancestral Statements) مفصل‌بندی می‌شود. علم مدرن، با اتکا به ابزارهای ریاضیاتی و آزمایشی، پیوسته دربارۀ رویدادهایی سخن می‌گوید که تقویم وقوعِ آن‌ها به اعصار پیش از پیدایش هرگونه حیات، آگاهی و سوژۀ بشری بازمی‌گردد؛ از تاریخ مهبانگ تا دوران شکل‌گیریِ زمین در ۴.۵ میلیارد سال پیش. میاسو شواهد مادیِ بازمانده از این رخدادهای پیشاـ‌انسانی را

«بُن‌فُسیل» (Arche-Fossil) می‌نامد. بُن‌فسیل‌ها صرفاً بقایای دوران گذشته نیستند، بلکه گواهانی مادی بر وجودِ جهانی‌اند که برای «بودن» نیازی به هیچ ناظر، سوژه یا آگاهیِ استعلایی نداشته است.

در مواجهه با این گزاره‌های علمی، همبسته‌انگارِ وفادار به پارادایم مدرن گرفتار بن‌بستی منطقی و زبانی می‌شود. هنگامی‌که علم می‌گوید «زمین پیش از انسان وجود داشته است»، همبسته‌انگار ناچار است این گزاره را تأویل کند و شرطِ تناهی را به آن بیفزاید: «زمین پیش از انسان وجود داشته است، اما تنها برای ما که اکنون به آن می‌اندیشیم.» میاسو با ظرافتی تحلیلی نشان می‌دهد که این افزونۀ مقیدسازْ معنای تحت‌لفظی و عینیِ علم را یکسره ویران می‌کند. اگر وجود هر اُبژه‌ای مشروط به همبستگی با یک ناظر باشد، مقولۀ بُن‌فسیل به پارادوکسی لاینحل بدل می‌گردد: چگونه می‌توان پدیداری را ادراک کرد که خودْ گواهی بر دوران غیابِ مطلق قابلیتِ ادراک است؟

میاسو با طرح مسئلۀ بُن‌فسیل ثابت می‌کند که همبسته‌انگاری قادر نیست علم تجربی را در معنای راستینِ آن بپذیرد. فلسفۀ تناهیْ علم را از جایگاه کاشف واقعیتِ غایی به سطح یک روایتِ کارآمد اما سوژگانی تنزل می‌دهد. از این منظر، گزاره‌های نیایی و حضورِ خاموش اما سرسختانۀ بُن‌فسیل‌ها شکافی عمیق در دیوارِ همبسته‌انگاری ایجاد می‌کنند و فیلسوف را بر سر یک دوراهیِ سرنوشت‌ساز قرار می‌دهند: یا باید صداقت و معنای تحت‌لفظیِ علم را رد کرد، یا باید از توهم محوریت انسان (یا آگاهی یا حیات) دست شست و به واقعیتِ مستقل‌ازذهن، یعنی همان ساحت بیرون، تن داد.

بازگشت شکوهمندانۀ تفکر به «ساحت بیرونیتِ بَرین»

ری براسیه(سمت راست) در کنار کانتان میاسو(سمت چپ)

بن‌بست همبسته‌انگاریِ حاد: برآمدن ایمان‌گرایی جدید

تبعات ویرانگر «همبسته‌انگاریِ قوی» صرفاً به بن‌بست‌های معرفت‌شناختی در مواجهه با گزاره‌های علمی و بُن‌فسیل‌ها محدود نمی‌ماند؛ میاسو در گامی رادیکال‌تر، نشان می‌دهد که این انسدادِ نظری چگونه به خلع‌سلاح بنیادینِ «عقلانیت» در ساحت اندیشۀ معاصر، و برآمدن صورت‌بندی‌های نوینی از دُگماتیسم منجر شده است. با تثبیت این پیش‌فرضِ پساکانتی که تفکر هرگز نمی‌تواند به امر «مطلق» دست یازد و حقیقت همواره به ساختارهای زبانی، تاریخ‌مندیِ سوژه، یا رژیم‌های گفتمانیِ قدرت تقلیل می‌یابد، فلسفه عملاً حق انحصاریِ خود برای شناختِ غایی هستی را وانهاد. الغای متافیزیکِ سنتی، برخلاف انتظارِ متفکرانِ اواخر قرن بیستم که آن را یک کنشِ رهایی‌بخش و نوعی امتناعِ سیستمی در برابر کلان‌روایت‌های سرکوبگر می‌پنداشتند، در عمل به یک عقب‌نشینیِ فاجعه‌بار انجامید. هنگامی که عقل از جایگاه قضاوت دربارۀ امر مطلق خلع شد و ادعای دسترسی به هر گونه واقعیتِ عینیِ مستقل‌ازذهن به عنوان توهمی ایدئولوژیک طرد گردید، خلأیی ژرف پدید آمد؛ خلئی که میاسو معتقد است مستقیماً راه را برای بازگشت قدرتمندترین شکل تاریک‌اندیشی، یعنی «ایمان‌گرایی» (fideism) هموار ساخته است. در این چارچوب، عقلانیتِ انتقادی که بنا بود توهماتِ جزم‌اندیشانه را بزداید، خود به زندانبانِ تفکر بدل شد و جسارتِ فراروی از محبسِ سوژگی را ریشه‌کن ساخت.

استدلال میاسو در این نقطه پرده از طنز تلخ و تناقض درونیِ نسبی‌گراییِ معاصر برمی‌دارد: همبسته‌انگاری با محدودکردن عقل به سپهر پدیدارها، و با نفی نظام‌مند امکانِ شناخت عقلانیِ امر مطلق، خواسته یا ناخواسته، مستحکم‌ترین سپرِ دفاعی را برای بنیادگراییِ مذهبی و ایمان‌گراییِ رادیکال فراهم آورده است. در جهانی که تمامی گزاره‌های معطوف به حقیقت صرفاً به مثابۀ روایت‌هایی برساختۀ ذهن، زبان یا بافتارهای فرهنگی تلقی می‌شوند، دیگر هیچ معیارِ جهان‌شمول و عینی برای نقد دعاویِ غیرعقلانی وجود نخواهد داشت. میاسو به‌درستی تشخیص می‌دهد که اگر عقل فاقد صلاحیتِ ایجابی دربارۀ ساختار نهاییِ جهان باشد، در نتیجه، ایمان، اسطوره و هر شکلی از تعصبِ کورکورانه می‌تواند ادعای انحصاریِ تملک امر مطلق را داشته باشد، بی‌آن‌که تیغ نقدِ عقلانی بتواند گزندی به آن برساند. از این منظر، غایت فلسفۀ تناهی ــ که با داعیۀ روشنگری و نفی جزم‌گرایی آغاز شده بود ــ زایش نوعی «ایمان‌گراییِ حاد» است که در بستر تساهلِ نسبی‌گرایانه و تکثرگراییِ کاذب رشد می‌کند. بنابراین پروژۀ میاسو در فَراکَرانِگی صرفاً یک تمرین انتزاعیِ معرفت‌شناختی نیست، بلکه ضرورتی حیاتی برای بازیابی اقتدار عقل و احیای حقوقِ مطلق آن است تا بتواند بار دیگر، بدون استمداد از متافیزیکِ کلاسیک، در برابر هجوم دگماتیسمِ معاصر بایستد.

واژگونی اصل دلیل کافی: مفهوم پیشایندگی و پویاشناسیِ اَبَرآشوب

میاسو برای خروج از بن‌بست معرفت‌شناختیِ همبسته‌انگاری و بازپس‌گیری ساحت بیرون نیازمند یک راهبرد هستی‌شناختیِ بدیع است؛ راهبرد جسورانه‌ای که مستلزم رویاروییِ مستقیم با یکی از مستحکم‌ترین ارکان متافیزیکِ کلاسیک، یعنی «اصل دلیل کافی» است. از منظر گوتفرید لایبنیتس و سنت خردگرایی، این اصل تضمین می‌کند که برای هر باشنده و هر رخدادی در هستیْ دلیلی ضروری وجود دارد که چرا این‌گونه است و به گونه‌ای دیگر نیست. میاسو با درکی رادیکال استدلال می‌کند که همبسته‌انگاریِ کانتی، با تقلیل واقعیت به پدیدارهای سوژگانی، اصل دلیل کافی را ملغا نکرد، بلکه صرفاً ضرورت آن را از جهان عینی به ساختار استعلاییِ ذهنِ انسان منتقل ساخت و ضرورتِ علّی را به مقوله‌ای ذهنی بدل کرد. میاسو برای دست‌یافتن به امر مطلقِ مستقل‌ازذهن، در چرخشی ویرانگر، اصل دلیل کافی را به طور کامل واژگون می‌سازد و «اصل بی‌دلیلی» را بر کرسی آن می‌نشانَد. بر این اساس، هیچ دلیلِ پنهان، غایتِ کیهانی یا ضرورتِ باطنی‌ای وجود ندارد که ساختار کنونیِ واقعیت یا قوانینِ طبیعت را توجیه کند. همه‌چیز، از بدیهی‌ترین اشیای فیزیکی تا بنیادین‌ترین قوانینِ کیهان‌شناختی، ذاتاً فاقد هر گونه ضرورتند و صرفاً «هستند»، بی‌آن‌که هیچ دلیلِ غایی برای این «بودن» در کار باشد.

بازگشت شکوهمندانۀ تفکر به «ساحت بیرونیتِ بَرین»

این بی‌دلیلیِ رادیکالْ میاسو را به سوی صورت‌بندی یکی از درخشان‌ترین مفاهیم فلسفی‌اش، یعنی «پیشایندگی» (Factiality) رهنمون می‌سازد. نباید پیشایندگی را با صِرف پیشامدگیِ تجربی یا تصادفی‌بودن امور اشتباه گرفت. اصل پیشایندگی بیانگر این حقیقتِ تکان‌دهنده است که یگانه ضرورتِ مطلق و تغییرناپذیر در هستیْ خودِ «امکانیت» (Contingency) است. به عبارت دیگر، تنها حقیقتی که نمی‌تواند دگرگون شود قابلیت دگرگونیِ بی‌دلیلِ همه‌چیز است. در این ساحت فکری، امکانیت دیگر نشانه‌ای از محدودیت شناختِ ما یا جهل بشری نسبت به علل پنهانِ اشیا تلقی نمی‌شود، بلکه خصلتِ ایجابی و مطلقِ خودِ واقعیت است. میاسو بدین‌سان، با استخراج یک ضرورتِ مطلق (ضرورت امکانیت) از دل فروپاشی اصلِ دلیل کافی، راهی برای اندیشیدن به حقیقت نهاییِ هستی می‌یابد، بی‌آن‌که به ورطۀ متافیزیکِ دگماتیکِ پیشاکانتی سقوط کند یا به ورطۀ نسبی‌گرایی درغلتد.

پیامد کیهانیِ این هستی‌شناسیِ امکانیت‌محور ترسیم چشم‌اندازی سهمگین است که میاسو آن را «اَبَرآشوب» (Hyper-Chaos) می‌نامد. اَبَرآشوب قلمرویی است که در آن، ثبات ظاهریِ قوانینِ فیزیکی هیچ تضمین متافیزیکی یا الهیاتی ندارد. برخلاف مفهومِ «شانس» یا «تصادف» در رژیمِ احتمالات که همواره در درون یک سیستمِ بسته‌ با قوانین ثابت عمل می‌کند (مانند پرتاب یک تاس که همواره مقید به قواعد هندسی و فیزیکیِ مشخصی است)، اَبَرآشوب بیانگر قدرتی است که می‌تواند خودِ قوانینِ بازی را در هر لحظه، بدون هیچ هشدار یا دلیلِ پیشینی، دگرگون سازد. زمان در این فضای اَبَرآشوبناک دیگر یک بسترِ خطیِ متکی بر توالی علّی نیست، بلکه عاملی است خودمختار و افسارگسیخته که در هر کرانۀ خود امکانِ زایش و مرگِ خودِ قوانین فیزیک را حمل می‌کند. با وجود این، پرسش مهیبی که در برابر میاسو قد علم می‌کند این است: اگر جهان در چنگال چنین بی‌دلیلیِ مطلقی گرفتار است و قوانین طبیعت می‌توانند در هر ثانیه دگرگون شوند، پس چرا هستی تاکنون به کامِ بی‌نظمیِ مطلق فرونرفته است؟ چرا ما پیوسته با جهانی باثبات و قوانینی تکرارپذیر مواجهیم؟ پاسخ به این پرسش نیازمند خروج از دایرۀ استدلال‌های کلاسیک، و ورود به ساحت نظریۀ مجموعه‌هاست.

گره‌گشایی از معمای هیوم: ساحت ریاضیاتیِ امر مطلق

برای پاسخ به این پرسشِ مهیب که چرا جهانِ تابع اَبَرآشوب قوانین فیزیکی از ثباتی نسبی برخوردارند و تاکنون فرونپاشیده، میاسو مستقیماً به سراغ «معمای استقرای هیوم» می‌رود. دیوید هیوم به‌درستی نشان داد که هیچ ضرورت منطقیِ پیشینی برای تداوم قوانینِ علّی وجود ندارد و ثبات طبیعت صرفاً عادتی ذهنی است. کانت برای نجات علم از چنگال شکاکیتِ هیوم، این ضرورت را به ساختار استعلاییِ ذهن پیوند زد. اما میاسو، ضمن پذیرش شکاکیت هیوم و رد راه‌حل کانت، این معما را با ابزاری نامتعارف رمزگشایی می‌کند: نظریۀ مجموعه‌های «ترامتناهی» (Transfinite) گئورگ کانتور. او استدلال می‌کند که استنتاج بی‌نظمیِ حتمی از دل بی‌دلیلیْ ریشه در یک خطای مفهومی دارد: خلط مفهوم «امکانیتِ مطلق» با «شانس». شانس و قانون احتمالات تنها در یک مجموعۀ بسته، محدود و ازپیش‌موجود (مانند وجوه یک تاس) معنا دارند. اما کانتور با اثبات وجودِ بی‌نهایت‌های چندگانه و مفهومِ «تمامیت‌ناپذیری» (Non-Totalizability) نشان داد که امکان‌های هستی هرگز نمی‌توانند در یک کُلِ بسته و نهایی گرد آیند. از آن‌جا که مجموع امکاناتِ کیهانی محاسبه‌ناپذیر و ذاتاً نامحدود است، اِعمال منطقِ احتمالات بر کل هستی ناممکن می‌گردد. در نتیجه، ثبات کنونیِ جهان ناشی از یک ضرورتِ پنهان یا یک شانس آماریِ بی‌نهایت بعید نیست، بلکه صرفاً یک «واقعیت پایدارِ پیشامده» است؛ نظمی که هیچ دلیل غایی ندارد، اما مستحکم است.

این گره‌گشاییِ هستی‌شناختیْ میاسو را به اعادۀ حیثیت از علمِ گالیله‌ای و طرح ایدۀ «انتقام بطلمیوس» رهنمون می‌سازد. او یادآور می‌شود که علمِ مدرن با ریاضیاتی‌سازی طبیعت، انسان را از مرکز کیهان به حاشیه راند و یک «چرخش کوپرنیکیِ» حقیقی را رقم زد، اما فلسفۀ کانتی، با مشروط‌سازی شناختِ هستی به ادراک سوژۀ استعلایی، در عمل یک «ضدانقلابِ بطلمیوسی» به راه انداخت و انسان را مجدداً در کانون معرفت‌شناختیِ جهان نشاند. میاسو با نقد کوبندۀ این عقب‌گرد، زبان ریاضیات را به عنوان یگانه ابزاری معرفی می‌کند که قادر است اشیا را مستقل از ویژگی‌های وابسته‌به‌حواس (ویژگی‌های ثانویه) توصیف کند. برای او، ریاضیات نه یک برساخت زبانیِ درون‌ماندگار، بلکه قابلیتی است که می‌تواند جهانِ نیایی را یکسره بی‌تفاوت به حضور یا غیابِ اندیشۀ بشری فصورت‌بندی کند.

بازگشت شکوهمندانۀ تفکر به «ساحت بیرونیتِ بَرین»

این چرخشِ ریاضیاتیْ میاسو را در جایگاه وارث رادیکالِ آلن بدیو می‌نشانَد. بدیو با طرح ایدۀ «ریاضیات به مثابۀ هستی‌شناسی»، گامی سترگ در مسیر ماتریالیسم برداشت، اما در نهایت، صورت‌بندی «حقیقت» را به ظهور «رخداد» و وفاداری «سوژه» مشروط ساخت. میاسو با گسستن این آخرین زنجیرِ سوژگانی، اثبات می‌کند که ظرفیت ریاضیات برای رخنه به امر مطلق نیازی به وساطت هیچ سوژه یا رخدادی ندارد. بدین‌سان، فراکرانگی از کالبد یک نقدِ معرفت‌شناختیِ صرف فراتر می‌رود و به مانیفستی تپنده برای جریان «رئالیسم اِنگارشی» بدل می‌گردد. میاسو در این رسالۀ دوران‌ساز، با درهم‌شکستن قفسِ همبسته‌انگاری و واژگونی دگماتیسمِ دلیل کافی، حقانیت عقل و جسارت فلسفی برای اندیشیدن به حقیقتِ عینی را احیا می‌کند و راه را برای بازگشت شکوهمندانۀ تفکر به «ساحت بیرونیتِ بَرین» می‌گشاید.