درود بر مردم غیور عراق که در بدرقه آقای شهید ایران سنگ تمام گذاشتند و یکصدا فریاد میزدند «بویه انهبنه.»
خبرگزاری مهر - مجله مهر: گاهی عظمت تشییع تاریخی را در روایت آدمهایی میشود فهمید که هرکدام با دنیایی از خاطره و باور خود را به آن رساندهاند. در نجف اشرف و کربلای معلی، وداع با رهبر شهید انقلاب تنها بدرقه ایشان نبود؛ مادری که میان خدمت فرزند پزشکش و مراقبت از نوههایش ایستاده بود، زنی که داغ سالهای حکومت بعث را با خود حمل میکرد، هنرمندی که اشکهایش را پشت بوم نقاشی پنهان کرده بود، معلمی که سالها اندیشههای او را به نسل جوان آموخته بود و مادری که چفیه ایرانی را برای دخترانش نشانی از وحدت میدانست، هرکدام بخشی از این روایت بزرگ شدند. روایتهایی که نشان میدهد آنچه در حرم امیرالمؤمنین علیهالسلام و بینالحرمین رقم خورد، فقط آیین سوگواری نبود؛ بلکه بازتاب پیوندی عمیق بود که سالها در دل مردم عراق شکل گرفته و حالا در لحظه وداع، خود را در سادهترین و صمیمیترین روایتها آشکار میکرد.
مراقب بچهها باش
راوی: ام حسن از نجف؛ عروسم و پسرم هردو پزشک هستند. چندباری رفتهاند لبنان یا کشورهای دیگر برای کمک. از چند شب قبل توی بیمارستان شیفت داشتند. کارشان که تمام شد، رفتند سمت موکبهای هلال احمری که نزدیک حرم برپا شدهاند. زنگ زدم و از عروسم پرسیدم: «حوراء! کی میای بریم تشییع؟» گفت: «شما بچهها رو ببرید من تا شب اینجام.» خودم لباس مشکی بچهها را پوشاندم و آوردم.
ایستاده بودیم زیرپل که پسرم را از دور دیدم، داشت برای زنی که از فرط بیقراری برای سیدعلی از حال رفته بود سرم وصل میکرد. مطمئنم دختر هشت ماههاش را دید، کالسکه صورتی دخترش را دید، اما نزدیک نیامد. فقط با دست اشاره کرد: «مادر مراقب بچهها باش.» از وقتی دانشگاه قبول شد و با عروسم نامزد کرد در گروه پزشکان مقاومت ثبتنام کردند.
امامنا حاضر
راوی: حاجیه رباب از دیوانیه؛ از دیوانیه آمدم. اولین و آخرین دیدارمان است، اما سید ما زنده است. خیلی وقت است زنده و حاضر پیش ماست. پدر و مادر خدابیامرزم ما را با عشق به جمهوری اسلامی ایران بزرگ کردند. عاشق امام خمینی (ره) بودند و طرف حقیقت. وقتی صدام برادرهایم را میخواست به اجبار ببرد برای جنگ، هردوتایشان نرفتند. صدام به جرم خیانت برادرهایم که بیست و بیستودوساله بودند را اعدام کرد و داغی بر دلمان گذاشت که مادرم بعد از یک سال دق کرد و مرد.
پدرم میگفت: «فداء للحسین». حالا هم ناراحت نیستم. مسیری که انتخاب کردیم سختی دارد. مطمئنم امام زمان در تشییع حاضر است.
آمدم بهش بگویم ما منتظر آمدنت هستیم و نائب برحقت را روی چشمهایمان گذاشتیم.
قُومُوا لِلَّهِ
راوی: مریم از نجف؛ به گروه هنرمندان پیام دادند و من لبیک گفتم. پارسال در جشن فارغالتحصیلی عکس سید را روی لباسم سنجاق کرده بودم. با دوستانم و دخترخالههایم بیدار ماندیم تا کارها را برسانیم. چند تابلو آماده شد. شعار تمام هنرمندان عراقی شده «قُومُوا لِلَّهِ». یک تابلو هم شروع کردم برای سیدمجتبی، عزیزقلبمان که هنوز تمام نشده.
تابلوها را برداشتیم و رفتیم بیرون از خانه. گروهگروه نقاش و گرافیست کنار هم ایستاده بودیم. وقتی پیکرها رسیدند، تابلوها را روی سر گرفتیم و زدیم زیر گریه. به آقایمان گفتم: «أدیت الأمانه و حفظت العهد و ترکت فی قلوب المحبین غرسا لایذبل أبدا.» نهالی که سید هنرمند ما با محبتش در قلبها کاشته هیچوقت از بین نمیرود.
قائد الاحرار
راوی: ام رضا از نجف؛ سالهاست کار تربیتی میکنم. همهچیز از خواندن کتابهای ایشان شروع شد. هر کتابی که ترجمه میشد میخریدم و بارها میخواندم. اگر توی عراق پیدا نمیشد، وقتی خودم تابستانها میرفتم ایران برای زیارت امام رضا میخریدم. شروع کردم به خلاصهکردن کتابها و کلاس برگزار کردم. دخترهای فامیل را جمع میکردم و با منظومهی فکری امام شیعیان آشنا کردم. به خاطر همین معلم دینی شدم و استخدام. الان هم یک کتابفروشی کوچک توی خانه باز کردم. آنلاین و حضوری کتابهای سیدعلی را به دست مشتاقان میرسانم.
از دیشب آمدم توی حرم امیرالمؤمنین ماندم. با پرینتری که دارم برای دختر بچهها عکس چاپ کردم با برگههای نقاشی. روی برگهها جملههایی که از کتابهای ایشان خوانده بودم گذاشتم، هر برگه یک حکمت. وقتی پیکرها از جلوی چشمم رد شدند، روی سر زدم و گفتم: «سلام یابن الزهرا! انصارک یحبونک بارواحهم یفدونک!»
چفیه ایرانی
راوی: ام هدی از کربلا؛ از دستفروشها برای خودم و دخترانم چفیه ایرانی خریدم. دلم میخواهد از همین حالا وحدت بین مسلمانان را یاد بگیرند. اسم دخترانم را به عشق مرجع تقلیدم بشری و هدی گذاشتم. داغ سیدحسن برایمان بزرگ بود، سیدعلی را که ازمان گرفتند، دیگر کمرمان شکست.
هرشب میآمدم بینالحرمین و برای سیدحسن و سیدعلی زیارت میخواندم. هردوتایشان رهبران مقاومت بودند. وقتی برای دخترهایم از شهدای اسلام میگویم، سربلندم. بهشان میگویم او کسی بود که: «عاش بکرامة و قاتل بشجاعة. ستبقی ذکراه خالدة فی قلوبنا.» هم در زندگی باکرامت زندگی کرد، هم شهادت شجاعانهای داشت. برای همین توی قلبهایمان ماندگار است.





