باشگاه خبرنگاران جوان - نهضت مشروطه در ایران، فرایندی بود که بر بستر عدالتخواهی شکل گرفت. ساخت عدالتخانه، نخستین خواسته مردمی بود که از استبداد و اختناق ناشی از آن، به ستوه آمده بودند. نخستین گامهای مشروطهخواهی در حالی برداشته شد که علمای نامآوری همچون آخوند خراسانی، سیدمحمد طباطبایی، سیدعبدالله بهبهانی و شیخ فضلالله نوری میداندار اصلی این تحول بزرگ بودند. با این حال، عوامل گوناگونی دست به دست هم دادند تا پیروزی شیرین نهضت را به تلخی شکست تبدیل کنند؛ شکستی که در پی دوران پرمحنت دهه ۱۲۹۰ خورشیدی و عهد «قحطی بزرگ» و «انحلال مجلس» به استقرار دیکتاتوری تمامعیار پهلوی منجر شد و دستاوردهای نهضتی را که قرار بود عصر ترقی و بهروزی را در سایه ملیت و دیانت فراهم کند، یکسره بر باد داد. ایرانیان برای احیای این دستاوردها بارها کوشیدند؛ اما نتوانستند به آنچه خواستشان بود، برسند. تجارب تلخ پیشین، نهایتاً در قالب ساختاری جدید متبلور شد؛ نهضت و سپس انقلاب اسلامی مردم ایران، رژیم شاهنشاهی را برانداخت تا در دورانی جدید، مطالباتی نوین را بر آرمانهای مشروطهخواهی بیفزاید. دیروز، سالروز امضای فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه قاجار بود؛ فرصتی برای بازخوانی چرایی و چگونگی بر باد رفتن آرمانهایی که ۱۲۰ سال پیش در ذهن و فکر ایرانیان شکل گرفت؛ اما در فاصلهای کوتاه به رؤیایی دستنیافتنی تبدیل شد.
پیروزی نهضت مشروطه ایران با امضای فرمان مشروطیت در ۱۴ مرداد سال ۱۲۸۵ خورشیدی، نقطه عطفی در تاریخ سیاسی این سرزمین بود که با هدف گذار از استبداد فردی و بیقانون عصر قاجار به حاکمیت قانون، پاسخگو کردن حاکمان و تحدید قدرت سلطنت شکل گرفت. آرمانهای بنیادین این نهضت، چنانکه پژوهشگرانی مانند فریدون آدمیت (در کتاب «ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران») به تفصیل بیان میکنند، بر پایههایی، چون تأسیس عدالتخانه و مقید کردن شاه در برابر مردم استوار بود. قانون اساسی مشروطه و متمم آن، شاه را از یک حاکم مستبد که جان و مال مردم را ملک مطلق خود میپنداشت، به مقامی تشریفاتی که «سلطنت میکند، نه حکومت» تقلیل میداد. با این حال، واقعیتهای ساختاری و تاریخی جامعه ایران، بیتجربگی و کماطلاعی مردم و حتی نخبگان سیاسی، وابستگی جمعی از سیاستمداران به سفارتخانهها و نیز بحرانهای پیدرپی داخلی و خارجی؛ بهویژه مداخلات روس و انگلیس، تحقق این آرمانها را از همان ابتدا با چالشهای جدی مواجه کرد. این ضعف ساختاری، بستر روانی و سیاسی مناسبی را برای بروز دوباره استبداد، این بار در کالبدی مدرنتر، متمرکزتر و مجهز به ابزارهای سرکوب نوین فراهم آورد.
سالهای پس از جنگ جهانی اول و آثار مخرب ناشی از این جنگ عالمگیر، ایران را به ورطه ناامنی، قحطی، هرجومرج و خطر تجزیه انداخته بود. در همین زمان، با وقوع انقلاب ۱۹۱۷ میلادی در روسیه و سقوط حکومت تزار، انگلیس بهعنوان قدرت استعماری یکهتاز در ایران، به فکر ایجاد یک مستعمره جدید افتاد. لرد کرزن، طراح این تحول شوم قراردادی موسوم به ۱۹۱۹ را روی میز دولتمردان ایرانی گذاشت و وثوقالدوله به عنوان عامل نشاندار لندن در تهران، مأموریت تصویب این قرارداد را برعهده گرفت؛ اما به هر شکل، خروش سیاستمداران مستقل و وطنپرست در مجلس شورای ملی و مخالفتهای گسترده رقبای انگلیس در غرب، مانع امضای این قرارداد شد. احتمالاً در همین زمان بود که بریتانیا به فکر ایجاد یک قدرت متمرکز با ظاهر ایرانی، برای حفظ منافع خودش در ایران افتاد. ارکان مشروطیت در ایران دهه ۱۲۹۰ خورشیدی، گرفتار فتور و اضمحلال شدید شده بودند. خانه ملت برای مدت حدود سه سال (از ۱۲۹۰ تا ۱۲۹۳ خورشیدی) که شامل یک دوره و نیم تقنینی میشد، به حالت تعطیل درآمد و ناصرالملک، نایبالسلطنه احمدشاه که از لندن و به صورت تلگرافی مملکت را اداره میکرد، شخصاً فرمان تعطیلی مجلس را داد. درگیریهای شدید سیاسی، ضعف مُشرف به فروپاشی اقتصاد مملکت و تبدیل ایران به عرصه کشمکش قدرتهای جهانی که با قرارداد ۱۹۰۷ میلادی و تقسیم ایران به دو منطقه نفوذ آغاز شده بود، مسیری متفاوت و مطابق سیاستهای لندن را پیش پای سیاستمدارانی گذاشت که به زعم خودشان در پی یافتن راهی برای برونرفت از این بنبست سنگین بودند.
پس از افتتاح دوباره مجلس و در حالی که در اوضاع سیاسی، بهبودهایی مشاهده میشد، ناگهان کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ خورشیدی با فرماندهی نظامی رضاخان میرپنج و مدیریت سیاسی سیدضیاءالدین طباطبایی یزدی اجرا شد؛ کودتایی که در واقع مسیر اقتدار رضاخان را برای رسیدن به سلطنت و تبدیل شدن به رضاشاه هموار میکرد. چنین رویکردی در واقع پشت کردن به آرمانهای مشروطه و بازگرداندن همان ساختارهای استبدادی، این بار در کسوت نام و نشانی دیگر بود. با تغییر سلطنت از قاجار به پهلوی در سال ۱۳۰۴ خورشیدی، ساختار و پوسته مشروطیت به ظاهر محفوظ ماند؛ اما محتوای آن به سرعت و با خشونت تهی شد. یرواند آبراهامیان در کتاب «ایران بین دو انقلاب» به دقت تشریح میکند که چگونه رضاشاه با ایجاد یک دولت مستبد و سپس دیکتاتوری مدرن، سه ستون اصلی قدرت خود؛ یعنی ارتش نوین، بروکراسی دولتی و دربار را بنا نهاد و در مقابل، نهادهای مدنی و برخاسته از مشروطیت را که در واقع ابزار اجرای نظر مردم بودند، از کار انداخت.
یکی از مهمترین دستاوردهای سیاسی مشروطه و در واقع عالیترین نماد دخالت ملت در حکومت، مجلس شورای ملی بود؛ اما در دوران رضاشاه، مجلس به ماشین امضای لوایح دولتی و توجیهگر اراده ملوکانه تبدیل شد. حسین مکی در کتاب «تاریخ بیست ساله ایران» با ارائه اسناد متعدد نشان میدهد که چگونه از مجلس ششم به بعد، فهرست نمایندگان پیش از برگزاری انتخابات، در دربار و توسط شخص شاه یا کارگزاران امنیتی او تنظیم میشد. در چنین شرایطی، هیچ فرد مستقلی حق و امکان ورود به مجلس را نداشت. مخبرالسلطنه هدایت که خود سالها نخستوزیر رضاشاه بود، در کتاب «خاطرات و خطرات» با لحنی محافظهکارانه؛ اما روشن، اعتراف میکند که در آن دوران «اراده، اراده ملوکانه بود» و مجلس و دولت تنها مجری اوامر شاه بودند. در این دوره، اصل تفکیک قوا که یکی از ارکان قانون اساسی مشروطه به حساب میآمد، عملاً نابود شد.
آزادی بیان و مطبوعات، دیگر قربانی بزرگ این دوره بود. روزنامههای مستقلی که در دوران پس از مشروطه نقش مؤثری در نقد قدرت داشتند، یکی پس از دیگری توقیف شدند. محمدعلی همایون کاتوزیان در کتاب «اقتصاد سیاسی ایران» تأکید میکند رضاشاه با استفاده از قوانین سختگیرانه، فضایی پادگانی بر رسانهها حاکم کرد. حذف فیزیکی و حبس رهبران سیاسی و فکری مشروطهخواه، نشاندهنده عمق کینهتوزی استبداد نوین نسبت به آرمانهای آزادیخواهانه بود. آیتالله سیدحسن مدرس که نماد مقاومت پارلمانی در برابر دیکتاتوری بود، ابتدا تبعید شد و سپس به شهادت رسید. میرزاده عشقی و فرخی یزدی، جان خود را بر سر دفاع از حکومت قانون از دست دادند. حتی اطرافیان و طرفداران خود شاه، مانند عبدالحسین تیمورتاش (وزیر دربار) و علیاکبر داور (بنیانگذار دادگستری نوین) هنگامی که اندکی قدرت گرفتند، تحمل نشدند و فرجامی تراژیک پیدا کردند. رضاشاه در برخی موارد، مانند ماجرای «کشف حجاب» حتی روند ظاهری و مجلس فرمایشی را هم کنار گذاشت و خود با صدور دستورالعمل و البته چنانکه شیوه و روش وی بود، با زور و سرنیزه کارش را پیش برد و به این ترتیب، شرایط دشوارتر و سختتر از همیشه شد. به دیگر سخن، رضاشاه فتیله مشروطه و مشروطهخواهی را چنان پایین کشید که برای مردم امیدی به بازگشت و تحقق آرمانهایشان باقی نماند.
با اشغال ایران توسط متفقین در شهریور ۱۳۲۰ خورشیدی و سقوط و فرار رضاشاه، فضای سیاسی کشور به طور ناگهانی باز شد. محمدرضا پهلوی، جانشین رضاشاه در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی هنوز فرصت تبدیل شدن به دیکتاتور جدید را بدست نیاورده بود. او درباره تثبیت سلطنت خودش اطمینان نداشت. بحران مشروعیت رژیم پهلوی که به دلیل فقدان حمایت مردمی در دوره رضاشاه به شدت تقویت شده و حوادثی مانند قیام مسجد گوهرشاد را رقم زده بود، در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی به اوج خودش رسید. محمدرضا پهلوی برای به دست آوردن قدرت، به نیروی خارجی متوسل شد و تا پایان سلطنت نیز این نیروی خارجی بود که برای او مشروعیت ظاهری میآورد نه مردم. چنین وضعیتی در دهه ۱۳۲۰ خورشیدی موجب ظهور کورسوهای امیدی برای احیای آرمانهای مشروطیت شد؛ همان آرمانهایی که طی دو دهه قبل، زیر پوتین دیکتاتوری رضاشاه له شده بودند. در ۱۲ سال بعد چنین به نظر میرسید که با وجود همه محدودیتها و تکاپوهای دولتهای استعماری، مشروطه بار دیگر نفس میکشد و ملت دوباره احساس میکند آینده را با اراده خودش بنا خواهد کرد.
احیای مجلس شورای ملی، احیای امید تحقق آرمانهای مشروطه بود. تلاشها در نیمه دوم دهه ۱۳۲۰ خورشیدی برای تحقق یک آرمان برخاسته از اراده ملت شدت یافت: ملی شدن صنعت نفت. این بار هم مانند صدر مشروطه، علما دوباره وارد میدان شدند. آیتالله سیدابوالقاسم کاشانی در بسیج تودهها نقشی راهبردی داشت. زمزمههای قطع ید بریتانیا از نفت ایران، پیش از خروج نیروهای اشغالگر متفقین از کشور آغاز شده بود. دکتر محمد مصدق به عنوان نماد دولتی نهضت، در سال ۱۳۳۰ خورشیدی زمام امور را به دست گرفت و با قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ خورشیدی، با میدانداری آیتالله کاشانی حکومتش تثبیت شد. ملی شدن صنعت نفت، آرمان همه مردم ایران بود؛ نهضتی ضداستعماری که ماهیت اصیل مشروطهخواهی را به یاد میآورد. با این حال، روند تحولات بر مدار خواست ملت قرار نداشت. اختلافات داخلیِ تقویت شده با دسیسههای خارجی، کمر نهضت را شکست. دکتر مصدق برخلاف قانون اساسی مشروطه، تقاضای تفویض قدرت قانونگذاری را کرد؛ قوه مجریه متولی تصویب قانون هم شد و به این ترتیب، اصل تفکیک قوا را نادیده گرفتند. دوستان مصدق، یکی یکی از او جدا شدند و خودش نیز، در دام اعتماد به آمریکاییها فرو افتاد. به این ترتیب، در مرداد سال ۱۳۳۲ خورشیدی، آخرین میخ بر تابوت آرمانهای مشروطهخواهی کوبیده شد.
با سقوط دولت مصدق و روی کار آمدن کودتاچیان، امید احیای آرمانهای مشروطه نیز از بین رفت. این کودتا که با طراحی سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (ام. آی.۶) و آژانس اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و با عاملیت تعدادی از عناصر داخلی، اوباش و دربار انجام شد، نقطه پایانی بر رؤیای مشروطیت در ایران بود. محمدرضا پهلوی که در آستانه کودتا و از بیم شکست آن، تا هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای ایران -رُم در ایتالیا- گریخته بود، پس از بازگشت به قدرت، با اتکا به حمایت غرب، پروژه بازسازی دیکتاتوری متمرکز را با شدتی بیسابقه کلید زد. او که برای تضمین بقای دیکتاتوری نیازمند یک بازوی امنیتی قدرتمند بود، در سال ۱۳۳۵ خورشیدی، سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) را با کمک مستشاران آمریکایی و بعدها موساد شکل داد. ساواک به سرعت از یک سازمان اطلاعاتی به ماشین سرکوب سیستماتیک و ایجاد رعب در جامعه تبدیل شد. غلامرضا نجاتی در «تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران» توضیح میدهد که چگونه ساواک در تمامی ارکان زندگی شهروندان؛ از دانشگاهها و کارخانهها تا ادارههای دولتی و حتی محافل خصوصی نفوذ کرده بود. سانسور شدید مطبوعات، ممنوعیت انتشار کتابهای مستقل و کنترل شدید بر نهادهای فرهنگی، فضای تنفس فکری را مسدود کرد. مدتی بعد، ارکان اختصاصی سرکوب داخلی؛ مانند کمیته مشترک ضدخرابکاری به نمادهای شکنجه و نقض فاحش حقوق بشر در رژیم پهلوی بدل شدند. به این ترتیب، قانوناساسی به سندی بیاعتبار و متروک تبدیل شد و آرمانهای مشروطیت، به تمامی بر باد رفت.
موج سرکوب و تقویت اختناق، با وادادگی شاه در برابر غرب و به ویژه آمریکا که به رژیم او مشروعیت کاذب میبخشید، همزمان بود. در ابتدای دهه ۱۳۴۰ خورشیدی و پس از درگذشت آیتالله العظمی بروجردی، شاه تغییرات مدنظر آمریکاییها را -که به فروپاشی ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ایران شتاب مضاعف میبخشید- با عنوان پرطمطراق «انقلاب سفید» کلید زد. با این اقدام، کاسه صبر ملت لبریز شد. مردم با رهبری امام خمینی (ره)، به مخالفت صریح با استبداد فردی شاه، نقض قانون اساسی و نفوذ بیگانگان در کشور برخاستند. این، نقطه آغازین تحولی بزرگ در تاریخ ایران بود که تجربه مشروطهخواهی را پشت سر خود داشت. اوج این تقابل در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ خورشیدی رقم خورد. پس از سخنرانی تاریخی امام خمینی (ره) در مدرسه فیضیه قم و دستگیری ایشان، ایرانیان در تهران، قم، ورامین و دیگر شهرها به خیابانها آمدند؛ اما رژیم پهلوی به جای شنیدن صدای اعتراض مسالمتآمیز مردم و تن دادن به خواستههای قانونی آنها، با استقرار تانکها و نیروهای نظامی، دستور سرکوب ملت را صادر کرد. یرواند آبراهامیان و دیگر مورخان، کشتار ۱۵ خرداد را نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران میدانند. سرکوب خونین این قیام، به نیروهای سیاسی و مردم ثابت کرد که رژیم پهلوی هیچگونه اصلاحات قانونی و مسالمتآمیز را مطابق قانون اساسی مشروطیت برنمیتابد.
در دهه ۱۳۵۰ خورشیدی با افزایش خیرهکننده قیمت نفت، توهم قدرت در شخصیت متوهم محمدرضا پهلوی به اوج خود رسید. مجلس که از مدتها پیش با دخالتهای ساواک و دربار، فرمایشی شده بود (چنانکه اسدالله علم در یادداشتهای خود بارها به تعیین نمایندگان توسط شاه اعتراف میکند)، ارزش ظاهری خود را نیز از دست داد. در اسفند ۱۳۵۳ خورشیدی، شاه با انحلال احزاب فرمایشیِ «ایران نوین» و «مردم»، سیستم تکحزبی را اعلام کرد و حزب «رستاخیز ملت ایران» را تشکیل داد. محمدرضا پهلوی در نطقی تلویزیونی رسماً اعلام کرد هر ایرانی یا باید عضو این حزب باشد، یا زندانی شود و یا گذرنامه خود را بگیرد و از کشور برود! این اقدام، عبور کامل از ادعای مشروطهخواهی و ورود بیمحابا به مرحله تمامیتخواهی (توتالیتاریسم) بود و نشان داد شاه خود را فراتر از هر قانونی میپندارد و برای او قانون اساسی هیچ ارزش و جایگاهی ندارد. به این ترتیب، میراث مشروطیت به تمامی در آتش استبداد پهلوی سوخت و ایرانیان تصمیم گرفتند برای احیای آرمانهای پیشین و جدید خود به پا خیزند.
بررسی عملکرد دو پهلوی، بر اساس شواهد فراوان تاریخی نشان میدهد که آنها نهادها و ساختارهای مشروطیت را نه بهعنوان دستاوردی ملی؛ بلکه بهعنوان موانعی مزاحم در برابر اتوریته شخصی خود میدیدند. رضاشاه با تکیه بر سرنیزه، استخوانبندی مشروطه را خُرد کرد و محمدرضا پهلوی نیز با استفاده از اهرمهایی که به آنها اشاره کردیم، اختناقی بیسابقه را بر کشور حاکم کرد. با این شیوه، میراث مشروطه در عصر پهلوی به حراج گذاشته شد. تفکیک قوا جای خود را به دیکتاتوری داد و قانوناساسی زیر چکمههای اختناق لِه شد. سرکوب خونین قیام ۱۵ خرداد، از بین بردن تمام نهادهای واسط مدنی، بستن فضای مطبوعات و تحقیر مردم با تشکیل حزب رستاخیز، جامعه ایران را به یک انبار باروت تبدیل کرد.
استبداد محمدرضا پهلوی، انسداد کامل مسیرهای قانونی برای اصلاحات و نادیده گرفتن ساختار فرهنگی، اعتقادی و اجتماعی مورد تأیید ملت، دلیل اصلی و بنیادین خیزش عظیم مردم در سال ۱۳۵۷ خورشیدی بود. رژیمی که با سلب آزادیهای سیاسی، مردم خود را از مشارکت در سرنوشتشان محروم کرد، در نهایت با فوران خشمی مواجه شد که نتیجه دههها تحقیر و سرکوب بود. انقلاب اسلامی مردم ایران، پاسخ تاریخی ملت به رژیمی بود که آرمانهای مشروطه را بر باد داد؛ رژیم پهلوی که طی بیش از پنج دهه حکومت در ایران، باد کاشته بود، در نهایت توفان درو کرد و طومار حیاتش به دست ملت در هم پیچیده شد.
منبع: قدس






