انتشار تصویری غریب از آخرین زیارت اکبر عبدی روی صندلی چرخدار در حرم مطهر رضوی، بهانهای شد برای مرور ارادت قلبی و بیصدای مردی که دههها لبخند را به خانههای ما آورد و حالا سبکبال، مسافر آخرت شده است.
به عکسی که روی همین صفحه پیش روی شماست نگاه کنید؛ تصویری غریب و تماشایی از آرشیو آستان قدس رضوی که امروز، در غیاب صاحبش، با ما حرف میزند. درست در آستانه شبستان تبریزی؛ همانجا که در ضلع جنوبی مسجد گوهرشاد، میان وقار و شکوه تاریخی ایوان مقصوره و آغوش گشودۀ رواق امام خمینی(ره) قرار گرفته است. شبستانی چنان وسیع که در گذشتههای دور آن را به نام شبستان بزرگ میشناختند. اما در این وسعت بیکران و پرابهت، تمام جهان یک مرد خلاصه شده در یک صندلی چرخدار و یک سلام بیصدا. اینجا مرز میان غوغای جهان بیرون و آرامش بیانتهای حرم است. مردی روی ویلچر نشسته است. کتش را تا کرده و روی دست گرفته؛ انگار بار تمام سالهای دویدن و خنداندن و خسته شدن را یکجا گذاشته روی همان ویلچر.
دست چپش روی سینه است. دست چپ؟ ما ایرانیها عادت داریم دست راست را به نشانه ادب روی سینه بگذاریم. شاید بیماری رمق دست راستش را گرفته بود، شاید درد امانش نمیداد، اما ارادت که راست و چپ نمیشناسد. با همان دست چپ، با تمام جانی که در بدن برایش مانده، سلام میدهد به ساحت امان اهل زمین... سرش کمی خم شده و چشمهایش... چشمهایش دوخته شده به نقطهای در دوردست صحن. نگاهی عمیق، پر از حرف، پر از دردودل.
این آخرین تصویر ثبتشده از اکبر عبدی در حرم مطهر امام رضا(ع) است؛ مردی که در دومین روز از مرداد ۱۴۰۵، پس از تحمل رنج طولانی بیماری، رخت سفر بست تا اینبار بیواسطه و برای همیشه، زائر آستان حضرتش باشد. برای ما که سالها با صدای خندههای او خندیدهایم و با بازیهایش زندگی کردهایم، تماشای این عکس طعم دیگری دارد. اکبر عبدی برای ما فقط یک هنرپیشه نبود؛ او بخشی از حافظه جمعی شادمانی یک ملت بود. اما در این قاب، او دیگر آن مرد هزارچهره سینما نیست. او اینجا زائر است. زائری خسته، رنجور از بیماری، اما سرشار از ارادتی عمیق و ریشهدار که سالها در دلش پنهان کرده بود. ارادتی که شاید بوق و کرنا نداشت، اما مثل یک جریان زیرزمینی، همیشه در جانش جاری بود.
دخیلی که در پنجره فولاد بسته شد
این رابطه قلبی و قدیمی، ریشه در سالها پیش دارد. باید ورق بزنیم و به دو دهه قبل برگردیم؛ به سال ۱۳۸۵. روزهایی که اکبر عبدی در اوج شهرت سینماییاش، پا روی صحنه تئاتر گذاشت تا در نمایش «پنجره فولاد» بازی کند. او که ستاره بود و کمتر تن به بازی در تئاتر میداد، با عشق به امام رضا(ع) روی صحنه رفت تا نقش یک جانباز شیمیایی به نام «اکبر» را بازی کند؛ مردی که به پنجره فولاد دخیل بسته بود. این نمایش، آغاز یک پیوند علنی و پر از اشک و نیاز میان او و ولینعمت ما ایرانیها بود.
پنج سال بعد از آن نمایش، در سال ۱۳۹۰، وقتی کاروان خدام حرم مطهر رضوی به تهران رفتند، خانهاش میزبان عطر حرم رضوی شد. خدام، حمایل سبز و متبرک آستان قدس رضوی را به پاس همان نقشآفرینی دلی روی شانههایش انداختند. عبدی با دیدن پرچم و حمایل متبرک، بغضش شکست. با وجود حال نامساعدش، چنان با عشق و احترام آن حمایل را به سینه فشرد که انگار تمام داراییاش از دنیا همین پارچه متبرک است. این حمایل سبز، در تمام این پانزده سال تا امروز، برای او حکم یک اماننامه معنوی را داشت؛ گنجینهای از آستان دوست که بیشک شمیم متبرکش در خلوت روزهای سخت بیماری، مایه تسلای دل بارانیاش میشد.
عبادتی به نام شاد کردن دلها
در فرهنگ دینی ما، شاد کردن دل مردم جایگاه شگفتی دارد. پیامبر اکرم(ص) میفرمایند: «إنّ أحبّ الأعمال إلی الله عزّ وجلّ إدخال السّرور علی المؤمنین»؛ محبوبترین کارها نزد خداوند متعال، شاد کردن دل مؤمنان است. اکبر عبدی دههها وظیفهاش همین بود؛ زدودن غبار غم از چهرههای خسته مردم. او با هنر خود، لبخند را به خانههای پیر و جوان آورد. آیا میشود کسی عمری را وقف این سفارش نبوی کرده باشد و در آستان امام رئوف، دستخالی بماند؟ امام رضا(ع) که خود کانون مهربانی و رأفت است، حتماً دلی را که واسطه شادی بندگان خدا بوده، به گرمی پذیرا میشود. امام مهربانیها خوب میداند که پشت آن چهرههای خندان روی پرده سینما، چه دل نازک و بارانیای در خلوت حرم میتپید.
رخصت آخر روی صندلی چرخدار
سال گذشته بود که دوباره راهی مشهد شد. بیماری رمقش را گرفته بود و توان راه رفتن نداشت، اما دلش پر میکشید برای صحن و سرای رضا(ع). روی همان ویلچر، وقتی از ورودی شبستان آیتالله تبریزی وارد شد، زمان برایش ایستاد. کتش را روی دست گرفت تا آداب ادب را رعایت کرده باشد. کسانی که آن روز همراهش بودند میگفتند نگاهش به ضریح و گنبد، نگاه یک غریبه نبود؛ نگاه رفیقی بود که بعد از سالها سختی، به خانه رفیقش برگشته تا سفره دلش را باز کند. بعد از آن زیارت دلی، جلسهای صمیمانه و دو ساعته شکل گرفت. عبدی نشست و با همان لحن شیرین و دوستداشتنیاش از خاطراتش گفت؛ از ارادتش به آقا، از اینکه هر چه در زندگی دارد از صدقهسر همین آستان است. کلماتش شاید ساده بودند، اما از جانی برمیآمدند که به حقیقت توسل پی برده بود.
فرصتی برای سبکبار پر کشیدن
رابطه اکبر عبدی با این آستان، یک رابطه قلبی و پنهان بود که در روزهای سخت بیماری خودش را نشان داد. حدود یک ماه پیش، وقتی شعله بیماریاش زبانه کشید و پزشکان تقریباً قطع امید کرده بودند، یکی از نزدیکانش با یکی از خادمان همان جلسه سال گذشته تماس گرفت. التماس دعا داشت. گفته بود: «برو حرم، دستم به دامانت، برای اکبر آقا دعا کن.»
آن خادم رفت و زیر باران رحمت رضوی، واسطه شد. چند روز بعد، وقتی اکبر عبدی از بیمارستان مرخص شد، نزدیکانش گفتند: «همین دعا و زیارت بود که بار دیگر به ما فرصت داد تا سایه اکبر عبدی را بیشتر بالای سرمان داشته باشیم.» این یک ماه، فرصت وداع بود؛ فرصت پاک شدن و آماده شدن برای سفری ابدی. انگار آقا به زائر قدیمیاش یک ماه فرصت داد تا کارهای نیمهتمامش را تمام کند و سبکبار راهی سفر آخرت شود.
حالا صندلی چرخدار خالی است و آن کت تاشده، دیگر روی دستی سنگینی نمیکند. اکبر عبدی از آستانه گذشته است؛ از مرز آن شبستان بزرگ عبور کرده و رفته به جایی که دیگر نه دردی هست و نه ویلچری. او که سالها بار اندوه یک ملت را با خنداندن سبک کرد، حالا خودش سبکتر از همیشه، جواب آن سلام غریبانه با دست چپ را گرفته است. در این قاب آخر، او بازیگر نیست؛ زائری است که تمام خودش را آورده بود تا پشت در بگذارد و برود. حالا اوست و مهربانی امامی که خوب میداند چطور خستگی یک عمر دویدن و خنداندن را از تن زائرش بتکاند.
روحش در پناه امام مهربانیها آرام باد.






