دو گروه، رنگ و لعاب افزون بر یکصد و بیست اجتماع شبانه را متفاوت کردند؛ افراد مسن و نوجوانان. وقتی جنگی در کشوری رخ میدهد، انتظار حماسه حضور در میادین از جوانان و مردانی میرود که نیروی جوانی و توانایی کار و حضور داشته باشند. حماسه خیابان مردم همزمان با جنگ اخیر ایران و آمریکا، معادلات اینگونه حضور را بر هم زد و اگرچه مردان و زنان جوان با توان جسمی و اجرایی، هر شب آنچه از عهدهشان بر میآید، انجام میدهند؛ اما نمیتوان حضور مؤثر و پررنگ افراد مسن، کودک و نوجوان را نیز نادیده گرفت.
پرچمداری و حاضرجوابی
پیرزنی که حدود هشتاد ساله به نظر میرسد، روی یک صندلی تاشو کنار میدان احمدآباد نشسته و جورابهایش را میفروشد. یک پرچم ایران هم همراه خود دارد و به دیوار تکیهاش داده است. وقتی چشمم به پرچمش افتاد، جلو رفتم و سلام کردم. احوالپرسی گرمی کرد؛ مثل آشنایی که چند سال است میشناسیاش. از او پرسیدم شما هم جوراب میفروشید و هم در تجمعات شبانه شرکت میکنید؟ با لهجه جذاب شیرازی میگوید: «بله با همین پرچمو هر شب ساعت ۹ و ربع از چهارراه ابوطالب میام میدون احمدآباد. اول پرچم میزنم. بعد میشینمو جوراب میفروشم و آخر شب هم دوباره پرچم میزنم و با دخترم یا هرکدوم از پرچمدارا که منو ببرن، میرم خونه».
مریم دستوری که ۲۵سال است در مشهد زندگی میکند، شور و شلوغی میدان احمدآباد را به تجمع نزدیک خانهشان ترجیح میدهد و درباره خاطراتش از رفت و آمد تا تجمعها بیان میکند: «یک بار کنار خیابان ایستاده بودم و پرچم بزرگو دستم بود. یک خانم جلو پایم ترمز زد که سوار شوم. منم با پرچم و ساک جورابها سوار شدم و پرچمم را گذاشتم جلو شیشه ماشینش». یک دفعه گفت: «این چیچیه بنداز بیرون». بهش گفتم: «این الله داره! اسم خداست! بندازم بیرون؟» فوری از ماشینش پیاده شدم. گفت: «چرا خودت پیاده شدی؟ پرچمو بنداز بیرون». بهش گفتم: «نه پرچم باید کنارم باشه» و دیگر سوار ماشینش نشدم.
یک شب دیگر هم دختری آمد کنارم و گفت: «میگما خانم، مادر!» گفتم: «بفرما، امرتون بفرما!» گفت: «حیف شما نیست اینجا نشستین! برین داخل تجمعات شبی ۲میلیون دارن پول میدن.» بهش گفتم: «شما چند نفرین؟» گفت: «چهار نفر» گفتم: «پس اولویت با شماست چون ۸میلیون گیرتون میاد. بیاین با من و دخترم که دو نفریم با هم بریم. شما هم ضرر نکنین». این را که گفتم، سریع رفت.
خانواده بزرگ خیابان
چهارراه آزادشهر مشهد نیز که در حوادث ۱۸ و ۱۹ دی ماه یکی از مراکز پر تنش مشهد بود، در شبهای حماسه خیابان، شاهد حضور چهرههای خاصی است. یکی از این افراد، نوجوان شانزده سالهای است که کار اجرای مراسم رسمی این چهارراه را بر عهده دارد و وجنات و صراحت کلامش، فراتر از سن و سالش او را نشان میدهد.
کوروش عیدی، دانشآموز پایه نهم و علاقهمند به ادامه تحصیل در رشته علوم انسانی در سال آینده است. او از نخستین روزهای آغاز جنگ و اکنون ۱۲۲ شب است که در تجمعهای شبانه خیابانی حضور دارد. صبحها مشغول درس و مدرسه، عصرها در حرم مطهر امام هشتم(ع) و شبها در چهارراه آزادشهر مشهد اجرای برنامه دارد.
او درباره روز نخست شنیدن خبر شهادت رهبر معظم انقلاب میگوید: «از همان صبحی که خبر شهادت رهبر شهید منتشر شد، مردم احساس بچه یتیمی را داشتند و حس میکردند باید خودشان را به آغوش امام رضا(ع) برسانند. کوچهها و خیابانهای منتهی به حرم مطهر مثل راهپیمایی پر از جمعیت بود؛ بدون اینکه کسی فراخوانی داده باشد، مردم خودجوش به سمت حرم منور حرکت میکردند. من هم مانند بسیاری از مردم خودم را به حرم مطهر رساندم. فضای حرم وصفناشدنی بود؛ تلاوت قرآن و نوای عبدالباسط پخش میشد و مردم به یاد رهبر شهید اشک میریختند. حس مشترکی میان همه ما از کودک و پیر و جوان وجود داشت؛ حسی شبیه کودکی که در روزهای سخت به آغوش پدر پناه میبرد. خانمی را دیدم که با امام هشتم(ع) صحبت میکرد و میگفت: یا امام رضا(ع) ما به غیر از شما کسی را نداریم. آقایمان را که شهید کردند، تنها امید ما شمایید».
این نوجوان مشهدی با اشاره به شعار «میدان با تو خیابان با ما» اظهار میکند: «ما به فرمان رهبر معظم انقلاب به خیابانها آمدیم، پشت نیروهای مسلحمان قرار گرفتیم و حضور در خیابان را که خودش به نوعی جهاد است، نگه داشتیم و تا روزی که رهبرمان بگویند، در خیابان خواهیم ماند. در این شبها، مردم با صبر، همدلی و احساس مسئولیت کنار هم ایستادهاند. فضایی ایجاد شده که انگار همه اعضای یک خانواده هستیم و نسبت به هم احساس مسئولیت میکنیم. الان نیز مردم مشهد در حال آماده شدن برای میزبانی از میهمانان تشییع رهبر شهید هستند و آنهایی که فضا و مکانهایی را در اختیار دارند، میخواهند خادم زائران این تشییع در خانههایشان، مساجد و مدارس باشند».
عیدی یکی از زیباترین خاطرات خود از این روزها را ارتباط صمیمانه مردم با خود میداند و میافزاید: «هر وقت از پلههای سن در چهارراه آزادشهر بالا میروم یا پایین میآیم، در این شبها، بسیاری از مادران و بانوان حاضر در مراسم که مرا مانند نوه و فرزند خود میدانند، با نگاه مادرانه برایم دعا میکنند و میگویند آقا کوروش، خدا حفظت کند. این حس، حس یک خانواده بزرگ را به انسان منتقل میکند».
رجزخوان ده ساله: از چهار سالگی شعر حفظ میکردم و حالا پنج تا شاگرد دارم
یکی دیگر از رنگ و لعابهای متفاوت شبهای حماسه در خیابان، دختران و پسران رجزخوانی هستند که با اعتماد به نفس بالا در تجمعات شرکت میکنند و با وجود اجراهای زنده و پر حرارت خود، برخی از آنها هیچ تپق و لغزشی ندارند و شاید اگر این فضای خیابان و جنگ نبود، چنین استعدادهایی رونمایی نمیشدند. آنیتا رضادوست، دانشآموز کلاس چهارم دبستان از چهرههای فعال حوزه رجزخوانی، شاهنامهخوانی و نقالی کودک و نوجوان است که علاوه بر اجراهای پرشمار خیابانی که داشته، اکنون در زمینه آموزش نیز فعالیت میکند.
او درباره آغاز مسیر هنری خود میگوید: از چهار سالگی به شعر و خواندن علاقهمند شدم و شعرهای کتاب خواهرم را که پنج سال از من بزرگتر است، حفظ میکردم. الان هم در کنار رجزخوانی، شاهنامهخوانی و نقالی نیز انجام میدهم. در مدرسه هم بسیار فعال هستم و همیشه نمرات خیلی خوبی میگیرم.
رضادوست که جزو نفرات برتر «جشنواره رجزخوانشو» نیز هست، درباره فعالیتهای آموزشی خود بیان میکند: پس از حضور در این جشنواره و کسب عنوان برگزیده، بسیاری از افراد از من میپرسیدند رجزخوانی را از کجا یاد گرفتهام و درخواست آموزش داشتند. به همین دلیل تصمیم گرفتم آموزش را شروع کنم و اکنون پنج تا شاگرد دارم.
از او درباره شیوه آمادهسازی آثارش نیز میپرسم که میافزاید: مادرم مربی رجزخوانی و نقالی من است. برای انتخاب و نگارش متنهایم نیز از راهنماییهای استاد اطاعتی، مادرم و خواهرم استفاده میکنم. تاکنون در نقاط مختلف شهر از جمله میدان فردوسی، جانباز، گلشهر، میدان معراج، پنجتن، چهارراه مخابرات و بولوار وکیلآباد اجرا داشتم. الان هم در حال آمادهسازی متنی جدید برای اجرا به مناسبت تشییع رهبر شهیدمان در شهر هستم.
این نوجوان هنرمند علاوه بر فعالیتهای هنری، در حوزه رسانه و فعالیتهای اجتماعی نیز حضوری پررنگ دارد. از کلاس اول دبستان بهعنوان خبرنگار پانا و عضو یک خیریه مردمی فعالیت میکند و برای حمایت از کودکان دارای بیماری هموفیلی، کودکان کار و فرزندان زیر پوشش بهزیستی در برنامههای خیریه حضور داشته و رجزخوانی و نقالی میکند.
حماسهای به وسعت نسلها
شاید مهمترین روایت شبهای حماسه خیابان، نه شمار تجمعها و نه تعداد شبهای استمرار آن باشد؛ بلکه تصویری است از کنار هم ایستادن نسلهایی که هر کدام به سهم خود، معنایی تازه به حضور دادهاند؛ از بانوی سالخوردهای که با پرچم ایران و ساک جورابهایش هر شب راهی میدان میشود تا نوجوانی که اجرای مراسم را بر عهده گرفته و دختربچهای که با رجزخوانی و نقالی، استعداد خود را در متن رویدادهای اجتماعی شکوفا کرده است. این شبها نشان داد خیابان تنها عرصه حضور جوانان نیست؛ بلکه میتواند به خانهای بزرگ برای همه نسلها تبدیل شود؛ جایی که کودکان، نوجوانان، زنان و سالمندان، هر یک با زبان و توان خود، روایتگر همدلی، مسئولیتپذیری و پیوندهای اجتماعیاند که در روزهای دشوار، بیش از هر زمان دیگری خود را آشکار میکنند.






